امروز رفتم انقلاب و چند فقره کتاب خریدم و از آنجا که با داییمان در همان اطراف قرار داشتم به سوی دانشگاه ایشان گسیل شدم :
داشتم مست و خرامان و زمزمه کنان (آدم مست یا دیوانه ای را تصور کنید که دارد در خیابان بشکن زنان میرود ) راه میرفتم و در حال خودم بودم که یکی از دوستانی که برگه تبلیغاتی پخش میکنند آمد و خود را در کادر دید بنده چپاند و بیرونهم نمیرفت
البته طبق معمول آمدم ردش کنم ولی اولا اینکه مانند دیوار بتنی راهم را گرفته بود و با لحن قاطعی میگفت :بگیر
ثانیا دیدم خدا را خوش نمی آید دستش را رد کنم .پس گرفتم.
و با همان توصیفات (بشکن زنان و کاغذ تبلیغات در دست) راهم را ادامه می دادم
که از میان آن همه خزعولی که که میخواندم تک مصرعی در ذهنم درخشید که از این قرار بود :
هوای عشق تو د دل مرا هوایی کرد ...
سریعا روی همان کاغد تبلیغات نوشتمش انداختم در کیسه کتابها و باز با همان حال داشتم ادامه راه میدادم که باز هم یک تبلیغاتچی دیگر پرید وسط غلیان های درونیمان و همان اول و ثانیا تکرار شد واین بار ثالثا ای هم اتفاق افتاد و شروع کردم در همان حال راه رفتن و ایستادن و بقیه شعر را گفتن که باز یکی دیگر سبز شد جلویمان و باز هم گرفتم ...
تا دانشگاه خان دایی تبلیغاتچی دیگگری به پستمان نخورد(البته نیزی هم نبود دیگر)
هنوز کلاس آقا دایی تمام نشده بود . رفتم و پشت در کلاس نشستم . حالا دیگر وقت مونتا بود .
سه تا برکه تبلیغاتی که مزین به اشعار ناقض بنده شده بود را کنار هم چسبانده و از این قرار شد :
هوای عشق تو- در این دل – مرا هوایی کرد
وگرنه من که سراغ هوی نمیگیرم
خدا کند که بیایی و ماه من بشوی
که من بدون تو دنیا جدا نمیگیرم
بیا تو در پس این کوچ های بی تابی
که من بجز سر کویت سرا نمیگیرم
خدا تمام دلم خویش آب و جارو زد
ولی بدون تو- تنها – صفا نمیگیرم
خودت بده به من آن مژده و بگو: آری
که این خبر دهدم گر صبا نمیگیرم